این روزها - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
این روزا زندگی خیلی سخت شدههر روزم با هوالباقی آغاز میشهانگار یه ندای درونی صبح به صبح یادآورم میشه که ممکنه روز آیندهیی وجود نداشته باشهمنم مث آدمی که آخرین سکه شانسشو داره امتحان میکنه تلاش میکنم که اخرینم بهترین بُعد وجودیم باشهاین روزا زیادی فکر میکنمیهو به خودم میام و متوجه میشم ساعت هاست به یک...
تکرار مبدا آفرینش - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
و دوباره تکرار مبدا آفرینش منو بازهم جسمی یخ زده و روحی مملو از غم های بی اتمام و منِ مدفون شده در این تاریخ کزایی قلب اندوهگینم را در آغوش میکشم تا اندکی از نا آرامی اش کاسته شود.و ماتمی که میهمان همیشکی شب هایم شده و من هرشب با جوهره چشمانم پذیرای حضورش هستم تا بلکن او تاریکی ام را به ناکامی نکشان...
شب - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
امشب حالم خیلی بده و بخواطر تنهایم همش باخودم فکر میکنم که اگه امشب بمیرم و شبم صب نشه کی قراره بفهمه مردم؟ اصن چه زمانی قراره بفهمن؟!یا اصن نکنه جنازم بو بگیره.درست زمانی که غرق بودم تو این فکر باخودم گفتمچندشب ام اینجوری گذشته؟چه شبایی که تاصب گریه کردم و تمنا کردم از خدا که روز آینده رو نبینمچه ش...
حیات - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
میدونی شبا خیلی عجیبن هر شب انگار رنگ و راز خاص خودشو داره و این باعث میشه که من عمیقا به شب علاقه مند باشم و حتی شبایی که روز آیندهش مشغله ایی ندارم به هر نحوی حتی با خوردن قهوه بیدار بمونم و از این سکوت و تاریکی لذت ببرم.حالا بستگی داره که تو اون سکوت به شادیایی که دارن قند تو دلم آب میکنن فکر کنم...
نامه ایی یه گذشته - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
سلام محیای منحال این روزهایت چطور است؟ انجایی که روزگار میگذرانی خبری از غم هست؟ نکند آرزوی بزرگ شدن به فکرت خطور کند!همان روزهایت را محکم بچسب و هیچ تلاشی برای رسیدن آینده نکن.اینجا که من ایستاده ام اصلا خوشی معنایی ندارد.اینجا هرشب چشمانمان تاوان درست ندیدنشان را با اشک هایمان میدهند؛ برای همانی ک...
آخیش...سبک شدم - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
چیه این الگوریتم اینستاگرام که از نحوه گوشی دست گرفتن آدم می‌فهمه چی تو دلت می‌گذره و جوری برات می‌چینه که غرق بشی تو دنیای مجازی و ساعت‌ها فکر کنی که یه تراپیست داره معالجت می‌کنهراستی بهت گفته بودم یه بار که رفتم دکتر از مدل نشستن و میمیک صورتم حالمو فهمید و جای قرص و دارو ویرایش هم صحبتی بهم داد؟...
مهمون ناخونده - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
انگار باز غصه اومد و در نزده مهمون خونه دلم شدههزار امان از این مهمون ناخوندهدل منم که بگو یه دختر عروسک بغل که چادر رنگی مادرشو محکم گرفته و قایم شده تا همبازی غصه نشهو چه دیواری محکم‌تر از خودم که باید برای دخترک درونم مادری کنمهرچند که منِ کمالگرا شاید برای بقیه ظاهر مهربونی داشته باشم؛ اما برای ...
این روز ها... - تاریخ: 1401/11/21 ساعت: 16:13
حالش اصلا خوب نیست.قلبش تیر میکشه و نفسش به سختی بالامیاد.دیگه جلو آینه لبخند نمیزنه و گاها ساعت ها و حتی روزها به این می اندیشه که آخرین دفعه کی از ته دلش با صدای بلند خندیده.اخبار تیم محبوبشو دیگه دنبال نمیکنه و نسبت به عشق ابدیش بی تفاوت شدهدیگه حتی هرروز صب موهاشو نمیبافه و رژ لب صورتیشو نمیزنه....
نیمه گمشده... - تاریخ: 1401/11/21 ساعت: 16:13
مدتهاست که به این یقین دست یافتم که تو نیمه گمشده منی.نه این که تو کامل کننده من باشی؛و نه این که خلق و خو ویا علایقت عینن همانند من باشد.تو نیمه گمشده من شدی چون من پس از دست یابی به تو آن نیمه ناشناخته و گمشده خود را یافتم.من پس از تو محیایی را شناختم که هیچ شباهتی با آن که میشناختم نداشت.و تو جلو...
برای محیا - تاریخ: 1401/11/21 ساعت: 16:13
نمیدونم من چندمین نفریم که برای خودش نامه مینویسه حتی نمیدونم از دید بزرگان ادبیات نوشتن نامه برای خودت توجیح ادبی داره یا نه ولی این روزا نیاز مبرم دارم به نوشتن نامهایی که مخاطبش خودم باشم.خلاصه که....یگانه دردانه من سلاماحوالی را که میدانم جویایش نمیشومشرح نابسامانی احوالت راهم سراغ نمیگیرمفقط چن...