خرید بک لینک

چیه این الگوریتم اینستاگرام که از نحوه گوشی دست گرفتن آدم می‌فهمه چی تو دلت می‌گذره و جوری برات می‌چینه که غرق بشی تو دنیای مجازی و ساعت‌ها فکر کنی که یه تراپیست داره معالجت می‌کنه

راستی بهت گفته بودم یه بار که رفتم دکتر از مدل نشستن و میمیک صورتم حالمو فهمید و جای قرص و دارو ویرایش هم صحبتی بهم داد؟

آخیش ...سبک شدم....

شاید واسه همین بود که بک زدم به وبلاگ چندین سالمو باز سکنا گزیدم یه گوشه از قابشو مرهم زدم به فریادهای خاموش شده توی قلبم

چند روز پیش توی معاشرت با یه خانم پرستاری میون حرف و صحبتمون گفتم بین بیماری که داره از درد داد می‌زنه و بیماری که سکوت کرده ولی چهره‌اش مشخصه که حال مساعدی نداره کدوم رو برای درمان اولویت قرار میدی!؟

گفت اون که ساکته .

با تعجب ازش دلیلشو پرسیدم و گفت چون بیماری که داره داد می‌زنه هنوز اونقدر توان و جون داره که دردشو اعلام کنه ولی اونی که ساکته دیگه توان هیچ چیزی رو نداره انگار که نسبت به درد سر شده و دیگه هیچ بازتابی آرومش نمی‌کنه.

چقدر اون لحظه یاد خود درونم افتادم که با اینکه خودم می‌دونم چقدر از درون متلاشی ام و چقدر دارم زجر زمونه می‌کشم ولی بازم صدام در نمیاد و بدون اینکه حالمو فریاد بزنم ادامه میدم که البته آدمای اطرافم منو قوی خطاب می‌کنند و من لبخند می‌زنم در برابر دخترک درونم که فقط خودمون از شب‌های بارانیمون خبر داریم؛ انگار که ماه‌هاست پاییز و سال‌ها قراره پاییز مهمون تخت خوابمون بمونه.

یه بار یکی ازم پرسید چرا همیشه برای همه هستی و هر لحظه و هرجا که اونا بخوان حضور داری؟

در جواب بهش گفتم حقیقتش چون خودم خوب می‌دونم چه حسیه وقتی که به کسی نیاز داشته باشی و اون یک نفر نباشه؛ شاید چون نمی‌خوام درد و حسرت‌هایی که خودم کشیدم و کسی تجربه کنه.

می‌دونی در جواب چی بهم گفت که باز باعث همون لبخند سردم شد!؟ گفت اینا دلیلش اینه که تو انقدر قوی شدی که برای گذران لحظاتت به کسی متکی نیستی و خودت بلدی حال دلتو خوب کنی :)

شایدم درست می‌گفت من حالم خوبه ولی بیا یه رازی رو باهات شیر کنم راستشو بخوای من تا دفعه اولی که حالمو می‌پرسن خوبم اگه اون سوال دفعات مکرری تکرار بشه قطعاً گریه ام می‌گیره و این دروغ پوشالی به سرعت لو میره.

شاید یکی از دلایل اضطراب اجتماعی که دارم همین باشه اینکه من اصلاً دروغگوی خوبی نیستم.

اگرچه اباییم از گریه کردن ندارم، روزایی رو گذروندم که با چشمایی که از گریه تار می‌دید مجبور بودم تو محل کارم ادامه بدم و خم به ابرو نیارم هرچند که من لابه لای همون روزها بود که بزرگ شدم و این من وجودیم کمی پخته‌تر شد.

اینکه میگم کمی دلیلش اینه که من زمانی باور می‌کنم که بزرگ شدم که در برابر ظلم و حرف‌های نابجای آدم‌ها گریم نگیر و بتونم از خود درونم دفاع کنم.

ولی خودمونیما چه خوب که این نوشتن خلق شد. تا آدم بتونه قلم دست بگیره و افکارشو سطر به سطر تو دل کاغذ هک کنه و آخرش با اعماق وجودش بگه:

آخیش ...سبک شدم....

سلام
من محیام
تو وبلاگم دلنوشته هامو مینویسم
که گاها حتی دردودلم میشن
ممنونم که مطالبمو میخونید
خوشحال میشم برام کامنت بزارید

HoMe
EmaiL
ProFiLe
MozHgaN

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

صفحه بندی