خرید بک لینک

این روزا زندگی خیلی سخت شده
هر روزم با هوالباقی آغاز میشه
انگار یه ندای درونی صبح به صبح یادآورم میشه که ممکنه روز آیندهیی وجود نداشته باشه
منم مث آدمی که آخرین سکه شانسشو داره امتحان میکنه تلاش میکنم که اخرینم بهترین بُعد وجودیم باشه
این روزا زیادی فکر میکنم
یهو به خودم میام و متوجه میشم ساعت هاست به یک نقطه خیره ام و کوچ کردم به مکانی نامعلوم
دیروز تو خیابون چشم خورد به قاصدکای کنار جدول و باز رفتم تو فکر
فکر قاصدکایی که تو بچگی سمت آسمون پروازشون دادم تا به دستش برسن و براش خبر ببرن یکی هست که با دلی تنگ به یادشه
اون رفیق بچگیامو هنوزم دارمش
تنهاکسیه که هرچی بزرگتر میشم و با بقیه آدما غریبه میشم اون بیشتر از قبل برام قابل اعتماد میشه
یه سریام هستن مث اون آهنگا که تا بهشون میرسی ردشون میکنی ولی دلتم نمیخواد پاکشون کنی کنارم دارمشون ولی از دوستی فقط اسمشو یدک میکشیم.
برامن رفاقت ارزش داره مثل دوست داشتن
همونطور که الکی به کسی نمیگم دوست دارم؛ الکی ام کسی رو رفیقم خطاب نمیکنم.
چون نصف آدمایی که دور و برمونن پلاک گذر موقت دارن و رفاقتشون گذراست.
گاها پیش میاد با آدمایی مواجه میشی که ارزش کلماتی که براشون به کار میبری از خود اونا بیشتر
شخصا در این مواقع شرمنده خودم میشم که چقدر الکی و بدون شناخت به آدما بها دادم و با وجود شخصیت پوشالی که دارن خود بزرگ بینی شونو صعود دادم.
کاش تو نقاشیای بچگیم آدمامو یه رنگ میکشیدم...

سلام
من محیام
تو وبلاگم دلنوشته هامو مینویسم
که گاها حتی دردودلم میشن
ممنونم که مطالبمو میخونید
خوشحال میشم برام کامنت بزارید

این روزها...

HoMe
EmaiL
ProFiLe
MozHgaN

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

صفحه بندی