خرید بک لینک
این روزا زندگی خیلی سخت شدههر روزم با هوالباقی آغاز میشهانگار یه ندای درونی صبح به صبح یادآورم میشه که ممکنه روز آیندهیی وجود نداشته باشهمنم مث آدمی که آخرین سکه شانسشو داره امتحان میکنه تلاش میکنم که اخرینم بهترین بُعد وجودیم باشهاین روزا زیادی فکر میکنمیهو به خودم میام و متوجه میشم ساعت هاست به یک نقطه خیره ام و کوچ کردم به مکانی نامعلومدیروز تو خیابون چشم خورد به قاصدکای کنار جدول و باز رفتم تو فکرفکر قاصدکایی که تو بچگی سمت آسمون پروازشون دادم تا به دستش برسن و براش خبر ببرن یکی هست که با دلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

و دوباره تکرار مبدا آفرینش منو بازهم جسمی یخ زده و روحی مملو از غم های بی اتمام و منِ مدفون شده در این تاریخ کزایی قلب اندوهگینم را در آغوش میکشم تا اندکی از نا آرامی اش کاسته شود.و ماتمی که میهمان همیشکی شب هایم شده و من هرشب با جوهره چشمانم پذیرای حضورش هستم تا بلکن او تاریکی ام را به ناکامی نکشاند.و مرور آنچه در طول یکسال بر من گذشت و هستی ام را دگرگون کرد.سالی که باعث شد خواسته هایم را به برآورده شدنشان نزدیکتر کنم و با قامتی استوار تر روی پاهای خود بایستم.سالی مالا مال از لبخند ها و گریه هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

امشب حالم خیلی بده و بخواطر تنهایم همش باخودم فکر میکنم که اگه امشب بمیرم و شبم صب نشه کی قراره بفهمه مردم؟ اصن چه زمانی قراره بفهمن؟!یا اصن نکنه جنازم بو بگیره.درست زمانی که غرق بودم تو این فکر باخودم گفتمچندشب ام اینجوری گذشته؟چه شبایی که تاصب گریه کردم و تمنا کردم از خدا که روز آینده رو نبینمچه شبایی که تا صب تو بیمارستان بستری بودم و باز فکر میکردم روز بعد رو نمیبینمچه شبایی که مردم و با این که روز آیندهشو دیدم مدت ها زندگی نکردمنه فقط من ها همه مون این شبارو گذروندیممیدونی چیه رفیق مشکل از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

میدونی شبا خیلی عجیبن هر شب انگار رنگ و راز خاص خودشو داره و این باعث میشه که من عمیقا به شب علاقه مند باشم و حتی شبایی که روز آیندهش مشغله ایی ندارم به هر نحوی حتی با خوردن قهوه بیدار بمونم و از این سکوت و تاریکی لذت ببرم.حالا بستگی داره که تو اون سکوت به شادیایی که دارن قند تو دلم آب میکنن فکر کنم یا به غم و ناراحتی که تمام روانمو درگیرکرده.من برخلاف باور آدما اصلا اهل غصه خوردن نیستم حتی ناراحتیام تایم طولانی نداره و برای هر چیزی فقط یه شب یلدا غصه میخورم و بعد طلوع خورشیدش دیگه هیچ اثری از اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

سلام محیای منحال این روزهایت چطور است؟ انجایی که روزگار میگذرانی خبری از غم هست؟ نکند آرزوی بزرگ شدن به فکرت خطور کند!همان روزهایت را محکم بچسب و هیچ تلاشی برای رسیدن آینده نکن.اینجا که من ایستاده ام اصلا خوشی معنایی ندارد.اینجا هرشب چشمانمان تاوان درست ندیدنشان را با اشک هایمان میدهند؛ برای همانی که قراربود تا پای جان بماند و فعل نرفتن را برای همگان صرف کند.کجای کاری که نرفتنش تبدیل به باید رفت شدو ما را به خدا نسپرده غیب شد.حال تو هی درگوش من نجوا کن که "مگر عشق پایان کار دارد؟"تورا به خدا مراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

چیه این الگوریتم اینستاگرام که از نحوه گوشی دست گرفتن آدم می‌فهمه چی تو دلت می‌گذره و جوری برات می‌چینه که غرق بشی تو دنیای مجازی و ساعت‌ها فکر کنی که یه تراپیست داره معالجت می‌کنهراستی بهت گفته بودم یه بار که رفتم دکتر از مدل نشستن و میمیک صورتم حالمو فهمید و جای قرص و دارو ویرایش هم صحبتی بهم داد؟ شاید واسه همین بود که بک زدم به وبلاگ چندین سالمو باز سکنا گزیدم یه گوشه از قابشو مرهم زدم به فریادهای خاموش شده توی قلبمچند روز پیش توی معاشرت با یه خانم پرستاری میون حرف و صحبتمون گفتم بین بیماریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

انگار باز غصه اومد و در نزده مهمون خونه دلم شدههزار امان از این مهمون ناخوندهدل منم که بگو یه دختر عروسک بغل که چادر رنگی مادرشو محکم گرفته و قایم شده تا همبازی غصه نشهو چه دیواری محکم‌تر از خودم که باید برای دخترک درونم مادری کنمهرچند که منِ کمالگرا شاید برای بقیه ظاهر مهربونی داشته باشم؛ اما برای خودم محکمه می‌چینم و تا اشد مجازات رو روانه خودم نکردم، آروم نمی‌گیرم.اینجور مواقع هیچ وکیل و وصی هم برای خودم قبول نمی‌کنم؛ چون هیچ وقت یاد نگرفتم کمک بخوام و تو این تایم محاکمات درونی و حال بدم غیب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 14:26

حالش اصلا خوب نیست.قلبش تیر میکشه و نفسش به سختی بالامیاد.دیگه جلو آینه لبخند نمیزنه و گاها ساعت ها و حتی روزها به این می اندیشه که آخرین دفعه کی از ته دلش با صدای بلند خندیده.اخبار تیم محبوبشو دیگه دنبال نمیکنه و نسبت به عشق ابدیش بی تفاوت شدهدیگه حتی هرروز صب موهاشو نمیبافه و رژ لب صورتیشو نمیزنه.اسف بارتر این که خیلی وقته لاک قرمزشو نزده تا جهانشو گلگون کنه.دیگه خودشو به پیاده روی دعوت نمیکنه و تو این هوا سرد لذت خوردن ذرت مکزیکی به وجد نمیارتش.حتی دیگه وقتی خونه تنهامیشه بساط هندزفری با اهنگای شادشو وسط پذیرایی پهن نمیکنه.اینا تازه بخشی از اتفاقاتی بودن که خبر از مرگ درونی احساساتشو میدن.بارها توی گوشش گفتم که روزا میگذره؛مث آذرماهی که درگذرهمث زمستونی که پیش روتهیاحتی شروع دوباره سال و زنده شدن دوباره زندگیولی بی فایدستانگار براش مسامحه دیگه کار ساز نیست و محتاج به یه انقلاب درونیهسلاح یاس شو توی دستاش گرفته و با اندک ترین برخوردی بازخورد نشون میده.حتی گریز از آدما رخنه کرده تو افکارشو باعث شده به گوشه دنج و تاریک اتاقش پناه ببرهروزها در اجتماع که قرار میگیره فقط کالبدش بین بقیه حضور داره و روحش سیال در تلاطم پستی بلندی ها در گذره.دلتنگ آدمیه که مدت هاست به تاریخ پیوسته و جهانشو از اون جدا کرده و پیش به سوی جهانی جدید شتابانهگرچه که به هیچ نحوی روح و باورش این مسئله رو صادقه نمیدونه.کاش کائنات برای حال نزار این روزهاش کاری کنهتو که میدونی کی رو میگم؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: جمعه 21 بهمن 1401 ساعت: 16:13

مدتهاست که به این یقین دست یافتم که تو نیمه گمشده منی.نه این که تو کامل کننده من باشی؛و نه این که خلق و خو ویا علایقت عینن همانند من باشد.تو نیمه گمشده من شدی چون من پس از دست یابی به تو آن نیمه ناشناخته و گمشده خود را یافتم.من پس از تو محیایی را شناختم که هیچ شباهتی با آن که میشناختم نداشت.و تو جلوگر احساساتی شدی که سالیانیست همه نبودنش را به رخم میکشیند.من پس از تو آموختم که نیمه گمشده ام را باید درون خودم می یافتم نه در شخص دیگری و همچون سیمرغ عطار باید در کنکاش خود میبودم.واین رازمگو را به تو بازگو میکنم که بعد از حضورت تمام نیمه های پنهان و پیدایی که در وجود من رخنه کرده اند تماما علاقه مند و شیفه عشق به تواند.و حال هزاران امان از نبودنت.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: جمعه 21 بهمن 1401 ساعت: 16:13

نمیدونم من چندمین نفریم که برای خودش نامه مینویسه حتی نمیدونم از دید بزرگان ادبیات نوشتن نامه برای خودت توجیح ادبی داره یا نه ولی این روزا نیاز مبرم دارم به نوشتن نامهایی که مخاطبش خودم باشم.خلاصه که....یگانه دردانه من سلاماحوالی را که میدانم جویایش نمیشومشرح نابسامانی احوالت راهم سراغ نمیگیرمفقط چندکلامی معاشرت است که باید با خویش بگویم.این روزها من تنها شاهد عینی تلاشت هستم و تمام سختی هایی که پشت سر میگذاری را لمس میکنم.از این بابت به تو قول خواهم داد که فردایت زیباتر از امروزت خواهد شد.اما اصل صحبت من سپاس و ستایشت نیست؛من به دنبال شادی نهفته در چشمانت میگردم؛به کجا رخت بربسته و کوچ کرده که این چنین مردمک چشمانت را سیاه پوش کرده است؟شادی چشمانت را چه کسی دزیده است که من هرچقدر در آینه کنکاش میکنم او را نمیابم؟در کدام کابوس شبانه ات شادی ات را گم کردی که این چنین دیدگانت تنهاشده است؟این را فقط من نمیگویم. نشنیدی بابا میگفت دخترک شیطان و نا آرامم دیگر مرد شده است؟من حتی همان لحظه در چشمان بابا هم اندوهت را دیدم.نکند قلبت سر به جان این دو زبان بسته گذاشته و شادی را از آنان گرفته است؟من که افکار اندوخته شده در ذهنت را میدانم جانممن که میدانم جای خالی را با کلمات بی ارزش پر کرده باشند یعنی چهمن که میدانم زمانی که چشم آنچه نباید ببیند میبیند غم میهمانش میشود.اما عزیزمن تو اگر از اندوه مالامال هم باشی فرقی برایشان نمیکندجای خالی چه مناسب باشد چه نا مناسب پر شده است و دیگر نبود چیزی احساس نمیشود.پس شادی را هرچند دروغین در قاب چشمانت قرار بده و نگذار بفهمند که بعد از گذاران این مدت هنوز هم دلت در دستان خودت نیست.حیات و ممات خودت را خرج دلدادگی های قلبت نکن و حال خودت را بیش از ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا رضوانی تاريخ: جمعه 21 بهمن 1401 ساعت: 16:13

صفحه بندی