
حالش اصلا خوب نیست.
قلبش تیر میکشه و نفسش به سختی بالامیاد.
دیگه جلو آینه لبخند نمیزنه و گاها ساعت ها و حتی روزها به این می اندیشه که آخرین دفعه کی از ته دلش با صدای بلند خندیده.
اخبار تیم محبوبشو دیگه دنبال نمیکنه و نسبت به عشق ابدیش بی تفاوت شده
دیگه حتی هرروز صب موهاشو نمیبافه و رژ لب صورتیشو نمیزنه.
اسف بارتر این که خیلی وقته لاک قرمزشو نزده تا جهانشو گلگون کنه.
دیگه خودشو به پیاده روی دعوت نمیکنه و تو این هوا سرد لذت خوردن ذرت مکزیکی به وجد نمیارتش.
حتی دیگه وقتی خونه تنهامیشه بساط هندزفری با اهنگای شادشو وسط پذیرایی پهن نمیکنه.
اینا تازه بخشی از اتفاقاتی بودن که خبر از مرگ درونی احساساتشو میدن.
بارها توی گوشش گفتم که روزا میگذره؛
مث آذرماهی که درگذره
مث زمستونی که پیش روته
یاحتی شروع دوباره سال و زنده شدن دوباره زندگی
ولی بی فایدست
انگار براش مسامحه دیگه کار ساز نیست و محتاج به یه انقلاب درونیه
سلاح یاس شو توی دستاش گرفته و با اندک ترین برخوردی بازخورد نشون میده.
حتی گریز از آدما رخنه کرده تو افکارشو باعث شده به گوشه دنج و تاریک اتاقش پناه ببره
روزها در اجتماع که قرار میگیره فقط کالبدش بین بقیه حضور داره و روحش سیال در تلاطم پستی بلندی ها در گذره.
دلتنگ آدمیه که مدت هاست به تاریخ پیوسته و جهانشو از اون جدا کرده و پیش به سوی جهانی جدید شتابانه
گرچه که به هیچ نحوی روح و باورش این مسئله رو صادقه نمیدونه.
کاش کائنات برای حال نزار این روزهاش کاری کنه
تو که میدونی کی رو میگم؟!
ما را در سایت دلـــنـــوشـــتـــه های محــــیــــا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 89